در بخشی از این ایز می خوانیم:
«آنچه حرف دقت بیشتری تو بحرش رفته ام جهنم بوده است که کشیش مدام به اش حواله مان می دهد. همین جهنم خیالی نقاشی چهر جدار طرف در ورودی.
بارقه های آل عظیمی زیر پاتیل های بسیار بزرگ می بینی که توی آن قیر جوشان هست و بخار غلیظ سفیدی ازشان به طرف گنبد کلیسا بالا می رود. توی ابر و تبخیر بازهم شیطان ها دیده می شوند با دم های درازِ به هم پیچیده و شاخ های شق و رق و گوش های پت و پهن و دماغ های برگشته و پوزه های گُرازوار.
شیطان های پشمالودی که تمام کدام یک شنکش آهنی چهارسیخه دستشان است و با آن ارواح را از این پاتیل به آن پاتیل می اندازند؛ ارواح آدم هایی که این پست معصیت کرده اند.
باده خزی حرف باغ همسایه یک دانه سیب می دزدی؟ کلکت کنده است! روحت از دست رفته. وقتی مردی آتش جحیم منتظرت است. آتش جهنم و پاتیلی که مدام توش پلق و پلق قیر باده جوشد، و نیزه های چهارسیخه ایا که روح آدم را از این پاتیل به آن پاتیل می کند!
اسب هایت را به سمت چرا برده ای، ازپاافتاده و مانده خوابت گرفته و حیوان ها رفته اند تو کشت و کارها گندم و ذرت و یونجه یا کنجد دیگران را چریده اند؟ -کارت ساخته است! همان آتش جهنم، نیز ابلیس ها، همان پاتیل های قیر جوشان چشم به راهتند.
...
دشنام ادا کردن به سمت کشیش و ارباب و بخشدار که، هیچ! اصلا فکرش را هم نباید کرد... این دیگر از تمام گناهی که به خیالت برسد بزرگتر است. بدان و آشنا باش که اگر گناهت این است پدرت درآمده! بهتر است فکری به سمت حال و روز خودت بکنی! چون در این صورت نه تنها بعد از مرگ تو آتش جحیم کباب می شوی بلکه با تازیانه و قنداق تفنگ هم خرد و خمیرت می کنند. ید اقل مشت و لگد مفصلی تو دک و پوز و دنده ات می زنند.»